همان طور که در بخش ملاحظات کلی در آموزش مفاهیم شناختی گفتیم، آموزش هر مفهوم شناختی دارای سه مرحله است: یادگیری درکی(تجربه ى حسی و تمایز قائل شدن بین آنها)، نامگذاری و بیان. در مرحله اول که از آن به مرحله ى یادگیری درکی یاد کردیم، هدف، مواجه کردن کودک با مفهوم مورد آموزش و کمک به او برای تمیز قائل شدن بین انواع مختلف آن مفهوم است. در این مطلب سعی داریم مواجه کردن کودک با مفهوم مورد آموزش را با جزئیات بیشتری بررسی کنیم.
در مورد تمیز قائل شدن بین انواع مختلف از یک مفهوم، این صفحه را مطالعه کنید.
زمانی که صحبت از آموزش یک مفهوم به میان میآید، اغلب ما تصور میکنیم که این به معنای یاد دادن نام آن مفهوم به کودک است. مثلا آموزش شکل دایره را مترادف با یاد دادن نام این شکل به کودک می دانیم و کل کار را در همین خلاصه میکنیم. در حالیکه اگر کودک نداند نام دایره یعنی همان کلمه ى دایره که به زبان می آوریم، به چه چیزی اشاره می کند، هدف ما محقق نمی شود. قبل از آنکه کودک بتواند و قبل از آن که ما بخواهیم کودک، کلمه ى دایره را به عنوان اسم دایره استفاده کند، باید خود دایره را، یعنی آن چیزی را که ما اسم دایره، یعنی برچسب کلامی دایره را روی آن می گذاریم، به کودک معرفی کنیم؛ برای کودک خلق کنیم؛ تجربه ای از آن برای کودک ایجاد کنیم؛ تا از این طریق چیزی برای کودک وجود داشته باشد که بتواند کلمه ى دایره را به آن ارجاع دهد؛ به آن متصل کند. پس به طور کلی قبل از نامگذاری روی چیزی، خود آن چیز باید برای کودک معلوم باشد. هدف از مواجه کردن کودک با مفهوم مورد آموزش و جلب توجه او به آن مفهوم، همین به وجود آوردن و خلق کردن آن چیزی است که می خواهیم کودک اسمی روی آن بگذارد. درواقع چیزی که کودک باید اسمی روی آن بگذارد مثل یک هدف (سیبل) است و اسم یا کلمه مانند یک تیر که باید به طرف آن هدف رها شده و در نهایت به آن اصابت کند. شرط لازم برای روی دادن این اتفاق، معلوم کردن/بودن هدف و توجه به آن است.
برای اینکه کودک یک مفهوم را مثلاً شکل یا رنگ یا اندازه را، در عمل، تجربه و حس کند و با آن درگیر شود، هیچ راهی جز استفاده کردن از فعالیت نداریم. پس چالش اساسی ما این است که فعالیتهایی را بیابیم یا ترتیب دهیم که طی انجام آنها کودک به خوبی با مفهومی که قصد آموزش آن را داریم درگیر و توجه او به آن مفهوم جلب و به بیان دیگر آن مفهوم برای کودک هست شود؛ یعنی مثلا کودکی که شکل، در دنیای او وجود نداشت و تا به حال به شکل و انواع مختلف آن توجهی نداشت، حالا به آن توجه کند و آن را کشف کند و شکل وارد دنیای کودک شود. یعنی شکل به دنیای او اضافه شود. چیزی که تا به حال در دنیای او وجود نداشت.
با یک مثال، موضوع را بیشتر توضیح می دهم. زمانی که بخواهیم مثلا اسم میوه ى سیب را به کودک آموزش دهیم، طبیعتاً اول باید توجه کودک را به سیب جلب کنیم تا بداند که راجع به چه چیزی با او حرف میزنیم و قرار است که کلمه ى سیب را برای نامیدن و اشاره به چه چیزی استفاده کند. برای جلب توجه کودک به سیب، شاید کار سختی در پیش نداشته باشیم. چون وقتی که سیب را جلوی کودک بگیریم، به آن نگاه می کند و همین شاید برای ما کافی باشد. یعنی برای جلب توجه کودک به سیب، دیدن آن توسط کودک کفایت می کند و نیاز به کار بیشتری نداریم. اما در مورد شکل چطور؟ آیا برای جلب توجه کودک به شکل هم، کار ما به همین اندازه آسان است؟ وقتی این دو مورد را کنار هم می گذاریم و با هم مقایسه میکنیم، یک تفاوت بارز بین آنها برای ما آشکار می شود. سیب را می توانیم جلوی کودک بگیریم و به او نشان دهیم. اما شکل چیزی نیست که بتوانیم این کار را با آن انجام دهیم. چون شکل، به خودی خود وجود ندارد، اما سیب به خودی خود وجود دارد. مثلاً ما یک دایره به صورت مستقل نداریم یا یک مربع. شکل، یک ویژگی است. یک صفت است و به خودی خود وجود ندارد. باید چیزی وجود داشته باشد که این ویژگی را با خود حمل کند. مثلاً چیزی مثل سکه وجود دارد که به شکل دایره است. پس خود دایره به شکل مستقل وجود ندارد. چیزی که وجود دارد سکه است که ویژگی دایره بودن را با خود حمل میکند. چالش آموزش مفاهیمی مثل شکل، در مرحله ى اول، جلب توجه کودک به آنها است. یعنی چون این مفاهیم به صورت مستقل وجود ندارند، جلب توجه کودک به آنها کار دشوار و چالش برانگیزى به نظر می رسد. هدف از این مطلب، مواجهه با این چالش و بررسی جزئیات آن و کمک به رفع آن است. مواجه کردن کودک با مفهوم مورد آموزش، دقیقاً یعنی همین جلب کردن نظر او به آن مفهوم. مفهومی مثل شکل مثل رنگ مثل اندازه مثل جهت و مثل همه ی آنهایی که به صورت مستقل وجود ندارند، بلکه یک ویژگی و صفت هستند که توسط اشیاء و افراد حمل می شوند.
یکی از روش های کلی برای جلب توجه کودک به ویژگی مورد نظر ما، این است که فعالیتی ترتیب دهیم که انتظارات کودک از یک اتفاق یا از یک شیء، برآورده نشود و کودک دچار غافلگیری شود. یعنی یک قاعده ى معمول و آشنا که همواره اتفاق می افتد و برای کودک انتظار، این است که اوضاع همیشه اینگونه باشد را به هم می زنیم. مثلاً در مورد چرخ ماشینها، انتظار این است که آنها به صورت دایره باشند (یا حداقل راحت بچرخند و باعث حرکت کردن ماشین شوند). حالا اگر ما یک ماشین اسباب بازی در اختیار کودک قرار دهیم که چرخ های آن به شکل مربع یا مثلث باشد و کودک بخواهد با آن بازی کند، این شکلِ چرخ ها، در حرکت دادن ماشین اختلال ایجاد و کودک را متوجه خود می کند. یعنی به عبارتی کودک در حین انجام این فعالیت، چون با مشکل در حرکت دادن ماشینِ اسباببازی مواجه میشود، این مشکل را به شکل چرخ ها ربط میدهد. مخصوصاً زمانی که این امکان فراهم باشد که ما چرخ های مربع یا مثلث شکل را با چرخ های دایره ای شکلِ معمول، عوض کنیم و کودک، هم تجربه ى بازی کردن با ماشین اسباب بازی ای را که شکل چرخ های آن مربعی یا مثلثی است داشته باشد و هم تجربه ى بازی با ماشینی را که شکل چرخ های آن دایره ای است. یا فرض کنید سطح شیبداری داشته باشیم که بخواهیم اشیائی به شکل دایره، مربع و مثلث را از بالای آن به پایین بغلتانیم. باز در این فعالیت هم، چون شکل این اشیاء در روند غلتیدن آنها دخالت می کند و شکل فعالیت را تغییر می دهد، توجه کودک را به خود جلب می کند. یعنی شیئی که به شکل دایره است به خوبی از سطح شیبدار به سمت پایین می غلتد. اما اشیائی که به شکل مربع و مثلث هستند مطمئناً به خوبی شیء دایرهای شکل به پایین نمی غلتند یا حتی قادر به این کار نیستند و این تفاوت در غلتیدن، توجه کودک را به تفاوت در شکل این اشیاء منتقل می کند. بنابراین ما می توانیم فعالیتهایى ترتیب دهیم که توجه کودک را به ویژگی و مفهومی که قصد داریم آن را به کودک آموزش دهیم جلب کنیم و اینگونه آن مفهوم را برای کودک برجسته کرده و حتی آن را برای کودک خلق کنیم. چون ممکن است کودک اولین بار باشد که به این ویژگی توجه میکند. این جلب توجه کودک به آن ویژگی و برجسته شدن آن ویژگی برای او، این امکان را فراهم می کند که کودک بتواند در ادامه، نامی برای آن قائل شود. چراکه حالا چیزی وجود دارد تا او آن نام را بر آن بگذارد یا به آن مرتبط کند. در بخش مربوط به آموزش هر مفهوم، به فعالیت هایی که میتوانند توجه کودک را به آن مفهوم جلب کنند اشاره شده است و آن فعالیت ها با جزئیات در آنجا شرح داده شدهاند.